نخبگان متشکریم

شیرین طبیب زاده

 

بآنان که خود بهتر میدانند که چه کرد ه اند!

 

واقعا پس از حدودا 30 سال جا دارد که برای ِ اولین بار یک ایرانی؛ مردانه ( و در این مورد زنانه! ) به پاخیزد و تشکری جانانه نثار ِ فداکاریها و گذشتهای نخبگانی کند که در این سالها اینگونه از خود گذشتگی کردند و از جان و مالشان مایه گذاشتند و تا پای جان ایستادند تا مبادا اتحادی پیش بیاید و مبادا ایرانیان نیز بتوانند جبهۀ مشترکی در مقابل جمهوری ِ بقولی جهل و جور و جنون ایحا د کنند. بعضا دار ِ فانی را وداع گفتند راضی از پایداریشان تا آخرین نفس با هرگونه سازشی و بعض ِ دیگر در آخرین تلاشهایشان سپاسگزار از ثبات قدمشان در این راه، هنوز هم آرزوها و خواستهای جوانیشان را فریاد میزنند و یک قدم نیز عقب گرد نکرده اند.

 

واقعا ما که زبانمان قاصر است که چگونه تشکراتمان را نثار ِ این همه جان بازی و از جان گذشتگی این عزیزان کنیم. مگر ممکن است که انسان تا این حد ثابت قدم باشد و مرد و مردانه کوچکترین تغییری درنحوۀ تفکرش از جوانی تا به پیری و تا....ندهد؟ شرط می بندم که چنین ثبات قدمی دز هیچ ملت دیگری اصلا سابقه نداشته باشد. این عزیزانی که اکثر ا پای ثابت ِ درهم ریزی پیش و پس انقلاب بودند، خوشبختانه چنان از اقداماتشان، هنوز هم با همان دلایل ِ 30 سال ِ پییش دفاع کرده اند و میکنند که گوئی هنوز" رژیم ِ منفور پهلوی بر اریکه قدرت سوار است و اصلا این همه سال نگذشته است. هنوز هم با شجاعت ِ تمام از اعمال ِ گذشته اشان دفاع میکنند و هنوزنفرت و انزجار 30 سال ِ پیش را در رگهای برآمدۀ گردنهای نه چندان فربه امروزیشان میتوان دید.

-----------

 

اما دوستان ، اگر بخواهیم کمی جدی تر نگاه کنیم بسیاری از شما ها نه نخبه هستید و نه روشنفکر، اینهم یک غلط مصطلح دیگرو متاسفانه یکی دیگر از آن مغلطه های زمان ما بود که هرکس بر ضد رژیم گذشته فریادی میکشید و یا نثری مینگاشت ویا شعری میسرود بمقام رو شنفکری ارتقا میافت، مهم نبود که چه میگوید و گفتارش اصلا پایه و اساسی دارد یا خیر. یعنی کسروی روشنفکر نبود ویا پرویز ناتل خانلری و یا دکتر زرین کوب و دکتر متینی و دکتر میر فطروس، اینها روشنفکر نبودند.

 

اما شاید امروز دیگر بسیاری میدانند که شما نه برگزیده و انتخاب شده از طرف ِ اکثریت مردم ایران بودید و نه فکرتان روشن بود. آنزمانی که شما در پاریس و مهرآباد و مدرسۀ علوی پیشانی بر خاک نهادید و قدوم خمینی را بر دیده، دیگر بایستی کارتان تمام می بودوآنگاه که آن اشعار ِ گاه بی سر و ته و آن مقالات بیفکرانه وسراسر اشتباه را مینوشتید بایستی تلنگری برای بیداری مقلدان و هوا دارانتان می بود. اما اینگونه نشد و متاسفانه 30 سال پس از آن ماجرا نیز، هنوز ترکتازی میکنید (چه شد آن نوشته ها و اشعار جان سوز در دفاع از خلق، دیگرآن خلق تحت ِ ستم نیست؟).

 

حقیقتش را بخواهید اکثریت مردم ایران اصلا شما را نمی شناختند و کارهای شما را نخوانده بودند. آن دسته هم که می شناختندتان و شعر و نثرتان را طوطی وار خوانده بودند نمی فهمیدند که شما چه میگوئید واز جانشان و جان آن کشور چه میخواهید.

"

همراه ِ من بیائید، همشهری ِ عزیز!

دنبالتان سه روز ِ تمام است

در بدر

همه جا سر کشید ه ام "

 

" دنبال ِ من؟

عجیب است !

آقا، مرا شما

لابد به جای ِ یک کس دیگر گرفته اید؟"

 

گفتم " نه جانم، این محال است:

من وزن ِ شعر ِ تازۀ خود را

از دور می شناسم."

-----

 

اکنون

هنگام ِ آن رسیده که عابر را

شاعر کند مجاب

با منطقی که خاصۀ شعر است

تا با رضا و رغبت گردن نهد به کار،

ورنه تمام ِ زحمت ِ او می رود زدست....

 

بسیاری فریب سخنان دلفریبتان را خوردند ودروغهای بزرگ ِ شما را باور کردند از روی سادگی، ندانم کاری، بی تجربه بودن و در آرزوی آن سرزمین ِ موعودی که بدروغ برایشان ترسیم کرده بودید. شما خیلی پیش از بازگشت ِ خمینی ملتی را فریب دادید و امادۀ پذیرش ِ او.

 

باخویش گفته بودم

این سالخورده شیخ ِ قبیله

هرچند یادگار ِ زندۀ نسل هزار سال گدشته ست

هر چند جز خیال ِ شبانی ِ بادیه

در پیش ِ چشم ِ او،

آفاق هیچ منظره نگشوده ست،

اما یگانه مرد ِ شجاع ِ قبیله اوست!

 

و بعدا:

 

تو با چراغ ِ دل ِ خویش آمدی بر بام

ستاره ها به سلام ِ تو آمدند:

سلام!

سلام بر تو که چشم ِ تو گاهوارۀ روز

سلام بر تو که دست ِ تو آشیانۀ مهر

سلام برتو که روی ِ تو روشنائی ِ ماست!

 

چه بسیار انسانهای بی گناه و زود باوری که بتصور اینکه شما بهتر میدانید و چراغ راه در دست شماست سر انجام بخاک و خون غلطیدند، شما بدست ِ اقلیتی محض سرنوشت ِ اکثریتی را دگرگون کردید. اما دریغا که نیروی شما از نفرتتان سر چشمه میگرفت و نه عشقتان به خلق و صلاح مردم و مملکت.

 

شما البته اکثرا بسیار کتاب خواند ه بودید اما کتابهائی که بدرد آن جامعه با آن مردم و فرهنگ نمی خورد. شما ضمن اینکه اکثرا باصطلاح ضد غرب و غرب زدگی بودید پیغمبرانتان در بست غیر ایرانی بودند و ِ انچه را که آنان برای ِ مردمان ِ خود، به درست یا به غلط، تجویز میکردند وحی منزل می شناختید و اصرار داشتید که افکار ِ آنان را بر جامعه ای که از زمین تا آسمان با حوامع آنان اختلاف داشت آشتی بدهید. دردهای اجتماعی جامعه ای را که مدت مدیدی نبود که از یک دنیای کاملا قرون وسطائی بکندی فاصله میگرفت با مرحمهائی صادره از دنیاهائی که قرنها بود که تکلیفشان را با مذهب روشن کرده بودند و بدتر ازآن دنیائی که بکلی مذهب را به زباله دانی تاریخ فر و افکنده بود باصرارو بزعم ِ خود، قصد شفا بخشی داشتید. باهمۀ علاقه ای که به مدرنیته و افکارِ مترقی دنیا و لزوم ِ کند و کاو بر دلایل پیشرفتهای ملل ِ مترقی دربسیاری از ما هست ، از بس که از شما در بارۀ مارکس و لنین و استالین و کانت و انگلس و هگل و رزا لوکزامبورک و دیگران شنیدیم و یک کلمه اش را نیز نفهمیدیم دیگر حالمان بهم میخورد. به اد بیاتتان با چشم بصیر ت بنگرید تا ببینید بافرهنگتان چقدر فاصله دارد.

 

گوشهایتان اما برای شنیدن ِ پند و اندرزهای بزرگان وطن خودتان همیشه مسدود بود. آیا راستی شما اصلا شاهنامه راخوانده اید و یا بدلیل ِ نام ِ آن ، آنرا در بست مردود دانستید و و با نفرت آنرا بگوشه ای پرتاب کردید وتعبیراتتان نظیر تعبیرات ٍ یکی دو نفر از همفکرانتان بود که ندانسته و در اثر بی اطلاعی محض و از روی بغص بر افکار بزرگ یکی از خردمند ترین انسانها ی تاریخ جهان خط بطلان کشیدند؟ توصیه میکنم همین امروز شاهنامه راشروع کنید و لطفا درست بخوانید تا بدانید میهن دوستی یعنی چه، تا درس وطن پرستی، انسا ن بودن، انسان خوب بودن، شچاعت و مردانگی و مروت ِ با دوست و دشمن را بیاموزید. ببینید که این هموطن ِ بی نظیر شما چه میگوید چه زبان پاکی داردو چه با انصاف قضاوت میکند. ببینید عدالت خواهی یعنی چه و آزادی چه معنائی دارد، یاد بگیرید که نیاکان ِ شما چگونه برای سعادت مردمانشان و کشورشان کوشیدند و جنگیدند و جان فشانی کردند.

 

آزادگی را نیز میشود ازحلاج آموخت و از سهروردی و از حافظ که حتما دیوانش را ورق زده اید. ببینید که این انسان والا چه گفته است، باچه زبانی میتوانست در آن شرایط وحشت زا بما بگوید که مردم زمانش از دست حکام ظاهرا متدین که در یک نشست و در بین دو نماز، گردن ِ دهها نفر را شخصا، بزیر تیغ ِ میبردند چه میکشیدند و یا ازجور و ستم ِ زاهدان مردم فریب ِ ظاهر ساز. باچه زبانی میتوانست در قرنها پیش از قرن من و شمااین چنین هوشد ار بدهد؟

 

خدا زان خرقه بیزار است صدبار

که صد بت باشدش در آستینی

 

محتسب شیخ شد و فسق ِ خود از یاد ببرد

قصۀ ماست که در هر سر ِ بازار بماند

 

زاهدان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند

چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند

نق زدنهای همیشگی ِ بسیاری و بهانه جوئیهای شما همیشه این بود ه است که
" نگذاشتند ما یاد بگیریم " و یا " بما یاد ندادند". آیا دیوان ِ حافظ در دسترستان نبود؟ آیا در سرتاسر دیوانش او از محتسب شکایت نمی کند، از ظلم و جور دکان داران دین فریادش بآسمان نمی رسد؟ دیگر از این واضح تر، ازین ساده تر؟ و شما با همۀ اینها بدنبال ِ مشتی آخوند سینه چاک کردید؟ سرنوشت ِ سهروردی، عین القضات و حلاج رانشنیده بودید؟ نام حجاج بن یوسف را شنیده بودید و پشته های کشته های ِ هموطنتان را؟ قتلهای ِ بیشرمانۀ سنیان توسط شاه اسماعیل را چطور و دورۀ سیاه ِ همین تاریخ ِ نزدیکتان، دورۀ قاجاریه را چطور، خرافه پرستی و حکومت ِ غیر مستقیم ِ ملایان ِ آنزمان را چی؟ کتابهای مرحوم کسروی در دستر س بود، فریادهای ِ او را نشنیده بودید؟ حتما بایستی " حل المسائل " را میخواندید تا جنس ملایان را بشناسید؟ شما که اکثرا از چنین خانواده هائی می آمدید و شناختن ِ این عمامه بسران ِ حیله گر نمی بایستی برای ِ شما چندان مشگل بوده باشد.

 

و درک شما از مثلاحافظ این بود؟

 

 

موضوع ِ شعر ِ شاعر پیشین

از زندگی نبود

در آسمان ِ خشک ِ خیالش، او

جز با شراب و یار نمی کرد گفتگو

او در خیال بود شب و روز

در دام ِ گیس مضحک ِ معشوق پا ی بند

حال آنکه دیگران

دستی به جام ِ باده و دستی به زلف یار

مستانه در زمین ِ خدا نعره میزدند!

 

مو ضوغ شعر ِ شاعر

چون غیر ازین نبود

تاثیر ِ شعر ِ او نیز

چیز ی جز این نبود:

آن را بجای مته نمی شد بکار زد،

در راه های رزم

با دستکار شعر

هر دید لاخ را

از پیش ِ راه خلق

نمی شد کنار زد.

 

یعنی اثر نداشت وجودش

فرقی نداشت بود و نبودش

آن را بجای دار نمیشد به کار برد.

 

حال آنکه من

بشخصه

زمانی

همراه ِ شعر ِ خویش

همدوش ِ " شن چوی " کره ئی

جنگ کرده ام

یک بار هم " حمیدی ِ شاعر " را

در چند سال ِ پیش

بردار ِ خویشتن

آونگ کرده ام....

 

الحق و الانصاف!

 

امروز هم، و امروز هم پس از 30 سال زندگی در کشورهای متمدن و پیشرفته بازهم همان حرفها؟ ذره ای شهامت، اندکی پشیمانی، یک اپسیلن ناراحتی وجدان بغیر از تعدادی انگشت شمار؟ هنوز هم مینویسید؟ دلتان نمی خواهد در غاری در آنطرف دنیا پنهان بشوید؟ چگونه ممکن است؟ ابر سیاه خشم هموطنانتان را بر بالای سرهای استوار بر گردنهای بیرحمانه بر افراشته اتان نمی بینید؟ از شرار خشم ِ این ملت نمی هراسید؟

 

وای به حال ِ ملتی که هنوز با چنین کسانی مشورت میکند، مصاحبه میکند و راه ِ کار می جوید.

 

ما در این 30 سال اقامت در" امریکای ِ جهان خوار" و بزعم شما و احمدی نژاد در حال ِ انحطاط از زبان ِ مردمانش چیزها شنیده ایم که در عمرمان فکر نمیکردیم گفتنش و انجامش تا این حد ساده باشد و از بدیهیات. قبول ِ مسئولیت، اقرار باشتباه، شجاعتِ اقراربه گناه، عذر خواهی ازگناه، ایمان به بازبینی ِ تاریخ، وطن پرستی، اعتقاد باجماع، فداکاری در راه وطن بدون تظاهر و... قانون مداری فقط قسمت ِ کوچکی از خصوصیات ملتی است که بار ِ بزرگی وعظمت کشورش بر دوش اوست و لاغیر. این احساس مسئولیت و این شهامت و وطن پرستی بدون شک در دنیا بی نظیراست.

 

شما این کشوررا نیز درست نشناخته اید اگرچه که بسیاری از شما که روزگاری سایۀ امپریالیسم و کاپیتالیسم را با تیر میزدید امروز زیر سایه همان امپریالیست ِ جهان خوار زندگی میکنید و از مواهب آن و دست ِ گشادۀ آن ملت بهره میگیرید، در حالیکه در نهان و در مغزهایتا بازهم طناب ِ دار ِ آنان را می بافید. آنچه که نشانۀ بارزِ آزادگی ِ آنان است و منبعث از یک نظام ِ بی مانند اجتماعی از نظر شما ضعف و زبونی تلقی میشود که مثالهای آن بیشمار است و از حوصلۀ این مقاله خارج.

 

افسوس که در قرن ِ بیست و یکم افرادی چون احمدی نژاد و اسماعیل حنیه و حسن نصراله و چوز و پوتین و مدودو ......قهرمانان ِشما هستند و هنوز هم باهمۀ صدماتی که از همسایگان عرب بر ما وارد شده است مسئلۀ فلسطین جتی بمسایل ِ هموطنان ِ تان برتری دارد. دلتان برای مردم دارفور و شرق کنگو و هوتو هاو توتسی ها که سلاخی میشوند اما نمیسوزد و صدایتان در ان موارد از سینه در نمی آید . مهربانانی هستید هدف دار که برای دلسوزی در مورد آنان که تحت ستم و کشتار قرار دارند انتخابی عمل میکنید وتنها اگر با معیارهایتان مطابقت داشته باشد دلسوز تر از مادر فریاد تان بآسمان میرود.

 

دوستان شما تاریخ ِ جهان را یا نخوانده اید و یا اگرخواند ه اید آنرا درست نفهمیده اید. تاریخ ِ ایران را نیز درست نخوانده اید، تاریخ اسلام ، تاریخ ِ شیعه گری، نقش ِ مخرب آخوندها دردرازای 1400 سال و اندی ِ زندگی ملتتان رانیز اصلا نخوانده اید و یا خوانده اید وآنگونه که خود خواسته اید تعبیرشان کردید. شما خیرخواه آن کشور و آن ملت نبوده اید، باور کنید و هنوز هم نیستید، شما ایران را قربانی ِ عقایدتان کردید. شما در افکار دیگران و در این ایسم و آن یکی چنان حل شد ه اید که دیگر از خودتان فکری ندارید، شما گمگشتگان وادی بی انتهای یک برهوت ِ پوشیده از سراب هستید که در بدر بدنبال آب میگردید و حاضر نیستید که قبول کنید که در جلوی رویتان نیز چیزی به جز سراب نیست.

 

مبادا متحد شویدکه امروز اگر هم یکی بشوید دیگر کاری از دستتان بر نمیاید. شما 30 سال باین رژیم ظالم فرصت دادید که خوب خود را ببندد، دیگرمگر اینکه پروردگار ِ عالم کمر آنان را بشکند، شما همۀ فرصتها را از دست دادید اما خوشبختانه بقسمت مهمی از آرزوهایتان دست یافتید، بقیه هم درست خواهد شد ، شاید خاتمی این بار بتواند به باقی ماندۀ آرزوهای ِ شما جامه عمل بپوشاند. مژده اینکه، دست آخوندها در دست دوستان شماست باشد که یک بار دیگرمزۀ تلخ ِ دوستی با دشمن ترین دشمنان ِ ایران را بچشید.

 

داستان غریبی است هموطن که انتهایش را نه تو میدانی و نه من و تو بدنبال ِ سرابت هنوز هم با طیب ِ خاطر حاضر هستی که ملت ایران تاوان خواسته های ترا بدهد همانگونه که تا بامروز داد ه است.

 

تاریخ ِ بیهقی در مورد ِ سنگسار و بدار آویختن ِ حسنک ِ وزیر در زمان ِ سلطان مسعود غزنوی چنین میگوید: " وحسنک را سوی ِ دار بردندو به جایگاه رسانیدند، بر مرکبی که هرگز ننشسته بود بنشاندند و جلادش استوار ببست و رسن ها فرود آورد و آواز دادند مردمان را که " سنگ دهید! " هیچ کس دست به سنگ نمی کرد و همه زار زار می گریستند، خاصه نیشابوریان. پس مشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند و مرد خود مرده بود که جلادش رسن به گلو افکنده بود."

 

اما ببینیدکه شما چه بلوا و آشوبی به پا کردید که مردمان صلح جوی ِ مهربان ِ عاشق پیشۀ شاعر مسلک همان سرزمین، هزار سال ِ بعد، در اواخر ِ قرن ِ بیستم و اوایل ِ قرن ِ بیست و یکم، براحتی " دست به سنگ " کردند و " زار زار " هم نگریستند و هموطنی را بیرحمانه و فجیعانه در خونش " بغلطانید ند" و روزگار چنا ن شد که هیچ فضیحت و جنایتی را دیگر قبحی نیست و " شوری بزرگ" به پا نمیکند. حقیقتا که دست مریزاد!