جعفرخان هیچگاه به فرنگ نرفت

شیرین طبیب زاده

 

دم عیدی نمیدونم چرا بیشتر از همیشه بیاد ِ جعفر خان و همسر ِ نازنینش افتادم .  دلم

میخواست چشامو می بستم و خونۀ جعفرخان توی ِ اون ده ِ بی نظیر بودم، اون بهشتی که میگن دیگه اون نیست که بود وکلی فرق کرده.  بیاد ِ مرحوم ِ شاملو و شعرش می افتم:

ها جستیم و و ا جستیم

تو حوض ِ نقره جستیم

 

کاشکی منم میتونستم بگم :

 

ها جستم و وا جستم

تو چشمۀ " صحرا "  جستم

 

تو چشمۀ " دریاوک " و " صحرا" که آبشون عینهو اشک ِ چش ِ بچه ها زلال بود و خنک مثل ِ قطره های برف و یخ ِ آب شد ه ای که بعد از یه روز ِ برفی  از شیرونی ها ی خونه ها می ریختن پائین، زیر ِ آفتاب ِ کمرنگ ِ زمستون ؛ چیک، چیک، چیک. 

 

بریم سر ِ اصل داستان ...حدود ِ هفت هشت سالم بود.  جعفرخان قرار بود شب ِ پیش با قطار ِ ساعت ِ دوازده بیاد به شهر ِ ما.  مدرسه تازه برا تابستون تعطیل شد ه بود و ما بچه ها روزشماری میکردیم که جعفرخان بیاد و ما رو ببره ده. 

 

اونروز صبح از همیشه زودتر بیدار شدم و تو تاریک روشن بدو بطرف پله ها رفتم که برم پائین و ببینم جعفرخان اومده یا نه.  بمحض ِ سرازیر شدن درست روبروی پله یک چیز هیولا مانندی رو دیدم که چهار پا داشت و بصورت ایستاده بدیوار ِ روبروی ِ پله ها تکیه داشت.  شاخاش تقریبا  تا سقف ِ راهرو ی ِ پائین میرسیدن و ریش ِ بلندی ام داشت.  از ترس ِ جیغی کشیدم و برگشتم بالا.    بعدا  فهمیدم، اگه اشتباه نکنم، یک گوزن ِ کوهیه که جعفرخان شکار کرده و بعنوا ن سوقاتی برامون آورده.  هر وقت جعفرخان میو مد خونۀ ما  یکی از شاهکارای شکارشو برامون می آورد. جعفرخان بمهارتش تو شکار افتخار میکرد و همیشه داستانای جالبی داشت.   همراه ِ شکار مثل ِ همیشه یک کیسه گونیه بزرگ سنجد و گردو و قیسی و سایر ِ محصولات ِ فصل رو هم با خودش آورده بود.   جعفرخان چند روزی خونۀ ما بود و بعدم ما بچه ها اسبابامونو جمع کردیم و با خوشحالی با قطار همرا ه ِ جعفرخان راهی ده شدیم  که حدود  هفت هشت ساعت با شهر ِ کو چکمون فاصله داشت و چهار ساعت تا تهرون.

 

این آرزوی ِ هر سالۀ ما بود که تا بستونا بریم ده.    ساعتای ِ توی قطار با خنده و شوخی و رویائی گذشت.  وقتی بایستگاه رسیدیم سیل ِ مستقبلین ایستگاه رو شلوغ کرده بود.   بعضی از اهالی ِ خوب ِ ده و فامیلای ِ دیگه که مثل ِ ما اومده بودن ده ریختند دور و بر ِ مون.  بعد از روبوسی و احوالپرسی، با سر و صدا و خنده  روی ِ  مسیر ِ راه آهن راه افتادیم بطرف ِ با غ ِ "خان " که جعفر خان و خونوا دش قسمتی از تابستونو اونجا می گذروندن.

 

ایستگاه ِ ده تو یه جای ِ خیلی مصفائی قرار داشت، درست پائین یه رشته کوه خیلی بلند و احاطه شده با درختهای ِ بلند ِ تبریزی و گردو و سنجد.  بوی درختا با نسیم ِ ملایم آدمو زنده میکرد.  صدای ِغرش ِ  رودخونه با  صدای ِ حرکت و سوت قطار قاطی شده بود و با سر و صدای بچه ها تو گوشای ِ ماها که از شهر اومده بودیم موسیقی بود.

 

 اصولا ده و باغا با دو رشته کوه احاطه شده بودن.  خود ِ ده تو دامنۀ کوه جنوبی بنا شده بود و ایستگاه تو دامنۀ کوهائی که در ضلع شمالی قرار داشت.  این دو رشته کوه ِ بلند بطور موازی، در امتداد ِ هم خدا میدونه از کجا می اومدن و به کجا میرفتن.  ده یه طرف قرار داشت و ایستگاه طرف ِ دیگه.  رودخونه و را ه آهن درست ازوسط ِ دره بموازات کوهها از یه طرف به طرف ِ دیگه ادامه داشتن .  باغای سر سبز که بیشتر باغ ِ میوه بودن در دوطرف ِ رودخونه قرار داشتند. همه جوردرخت ِ  میوه توی این باغا پیدا میشد.  از درخت ِ آلبالو و گیلاس و گوجه که اوایل تابستون میوه میدادن تا زرد آلو که کمی دیرتر در میومد وازش قیسی ِ در میاوردن که یکی از مهمترین منابع ِِ در آمد مردم ِ ده بود و تا سیب و گلابی و گردو سنجد.    در دو طرف ِ ایستگاه، یک کمی با فاصله دو تا تونل خود نمائی میکردن.

 

از ایستگاه تا باغ ِ خان پیاده یه ربع راه بود.  ما بچه ها بمحض رسیدن بباغ اگه فصلش بود میزدیم بدرختای ِ گیلاس و آلبالو و بعدشم به جالیز ِ خیار.  باغ ِ " خان " از پدر جعفر خان یعنی مرحوم ِ مسعود خان باون بارث رسیده بود.  متاسفانه مسعود خان توی جوونی، معلوم نیست بدست چه کسی،  توی خواب با تپانچه بقتل رسید..  مسعود خان از اون آدمهای دوست داشتنی و مشهور به شجاعت و مردانگی بود و کسی فکر نمیکرد اصلا دشمنی داشته باشه.  بهرحال سر پرستی جعفرخان و خواهر کوچولشو مادر بزرگ بعهده گرفت. 

 

باغ ِ خان، دیوار ِ شمالیش درست بموازات ِ خط ِ آهن ساخته شده بود.  اون موقعها ته ِ باغ، جعفرخان یه خونۀ کوچک با دوتا اطاق ساخته بود.  آشپز خونه توی هوای آزاد بود، چون جعفرخان و خونوادش فقط قسمتی از تابستونو برای رسیدگی به محصول به باغ میومدن، خونۀ اصلیشون توی ِ ده بود. 

 

خونۀ ده داستا ن ِ مفصلی داره که شاید یه وقت ِ دیگه بهش برسیم.  فقط اینکه ده عبارت بود از یه سری خونه های کاه گلی با حیاطای ِ نه چندان بزرگ ( البته غیر از خونۀ ارثیه جعفرخان که خیلی بزرگ بود و حیاط ِ بزرگی ام داشت ).  ده در دامنۀ یه رشته کوه مرتفع که قبلا حرفشو زدم ساخته شده بود.  یه حموم ِ عمومی ِ بزرگ، یه امامزاده و یه قبرسون داشت و یه مدرسۀ تر و تمیز که درست زیر ِ کوه بنا شده بو د و با یه کوچۀ تنگ و باریک ، با دیوارای کاه گلی به ده مربوط میشد.  ده اصلا چیزی باسم بازار و محل خرید و فروش نداشت.  اهالی بیشتر ما یحتاج رو خودشون از کشت ِ خودشون تهیه میکردن،  بقول ِ معروف خود کفا بودن.  چیزائی رو که نداشتن از دسفروشائی که گاهی از اون حوالی میگذشتن می خریدن.  بغضی از لوازم ِ مهم روهم میشد از ایستگاه ِ ده تهیه کرد.  ده یه درمونگاه و یه دکترم داش.  همین.

 

مشخصۀ مهم ِ ده یه آبشار بود باسم ِ " ریش( چون شبیه ِ یه ریش ِ دراز بود!)"   که ازیه فرورفتگی تو فرق ِ کوه به پائین سرازیر بودو دُرُس بالای مدرسۀ ده میومد پائین.  جعفر خان با مکافات تونسته بود یه باریکه از آب ِ آبشارو بیاره تا خونۀ ده.  وقتی با آب ِ زلال و مثل یخ سر و صورتو می شستی مثل ِ اینکه زنده میشدی، همراه با بوی ِ دل انگیز ِ گلای ِ محمدی که همو ن نزدیکیها کاشته شده بودن، گلای ِ محمدی صورتی.....

 

بگذریم، همونطور که گفتم جعفرخان و خونواده اوائل ِ تابستون میومدن باغ ِ خان هم  برای رسیدگی به محصولات و هم برا اینکه خنک تر بود.

 

جعفر خان هرروز ساعت چهار یاپنج ِ صبح از خواب بیدار میشد و توی ِ تاریک روشن میزد بیرون و بسته به فصل به کارا ئی از قبیل ِ شخم زنی، آب رسونی، دونه پاشی، کاشتن نشاو قلم زنی ، برداشت ِ محصول ، خشک کردن زرد آلو وتبدیلش به قیسی،  درست کردن ِ لواشک، پوست کردن گردو و بسته بندی محصولات برا فروش و غیره رسیدگی میکردو پا به پای ِ رعیت کار میکرد.  جعفرخان همه کاره بود و با رفتار ِ ملایمش میدونست چطوری کار بکشه.  رفتارش با رعیتاش همیشه مهربون و مودب بود.  یه احترام ِ دو جانبه ای تو روابطشون حاکم بود که خیلی جالب بود.  بنظر میرسید هیچوقت اختلافی وجود نداره.   ایراد گیریهای ِ جعفرخان معمولا دوستانه و گاهی همراه با شوخی بود.  بخاطر رفتار ِ خوب جعفرخان رعیتا دوستش داشتن و بعنوان ِ " خان " قبولش داشتن.  خود ِ جعفرخان ام گاهی با شوخی بما بچه ها میگفت " آهای بچه ها ! مواطب باشین ا، با یه رئیس ِ ایل طرف هستین  ! "  بدون ِ شک جعفر خان یه روزی لا اقل پدرانش خان بودن و حالا این لقب بهش بارث رسیده بود.

 

جعفرخان در اون زمون ها مرد ِ جوونی بود خیلی خوش قیافه و خوش هیکل .  قد ِ بلندی داشت و خیلی ام تو فرم بود.  تموم زندگیش ورزش بود، سالم و پرانرژی.  وقتی میومد شهر از همه خوش پوش تر بود یعنی اگر اونو توی ِ یه کافه، کاباره یا مهمونی می د یدید، عینهو یه شازده بود.  خیلی ام شوخ بود و اهل دل، مخصوصا وقتی دُمی به خمره میزد. 

 

تابستونا که ما اونجا بودیم ، مثل ِ یه رویا می گذشت.  صبح که بیدار میشدیم تو با غ ِ خان، صبحا نه رو روی تخت که یه بلندی بود که از کاه گل دُرُس شده بود زیر ِ یه درخت ِ تنومند ِ گردومی خوردیم .  توی ِ هوای ملایم و نسیم ِ جانبخش، سر شیر ِ تازه، ماست ِ سفت و پنیر خونگی و نون گرمی که نونوای چند باغ ِ پائین ترپخته بود. 

بعد ما بچه ها میرفتیم دنبال ِ بازی از باغی به باغ ِ دیگه و از درختی به درخت ِ دیگه.  گاهی همه جمع میشدیم و یه قل دو قل بازی میکردیم.  یه قل دو قل ِ ما کمی فرق میکرد.  یعنی یه کیسۀ گنده سنگریزه داشتیم و اونا رو تو اطاق پخش میکردیم و ده پونزده نفر دورش مینشستیم ودو تا دو تا سنگا ر و مثل ِ یه قل دو قل ٍ معمولی جمع میکردیم تا سنگا تموم میشدن.  هرکی سنگای بیشتری جمع میکرد برنده بود.  باغ ِ خان ِ بی نظیر.....

 

دلم میخواد پر بکشم

تو آسمونا سر بکشم

سوار بشم رو بال ِ ابر

دریا ها رو دور بزنم

صحراها رو رد بکنم

تا برسم به " حبله رود "

تنمو تو آبش بشورم

موهامو بدم بدست ِ باد

سر بکشم باینجا

سر بکشم باونجا

--

دلم میخواد زود برسم

دوون دوون

نفس زنون

بمرد ِ چوپون برسم

به پشت ِ ایوون برسم

ازاونجا فریاد بزنم

هی

 های بکنم وهوی بکنم.....

آهای آهای

ای مردما

از اون ور ِ دنیا میام

ازرودوش ِ ابرا میام

آب بپاشین و فرش بکنین

بعد از هزار....... سال میام

-----

دویدم و دویدم

بالاخره

بباغ ِ خان رسیدم!!

 

جعفرخان و خونواده وقتی کارای باغ ِ خان و بقیۀ با غا تموم میشد تازه راه می افتادن و با بار و بنه راهیه یه جائی که هوای تر و تازه تری داشت و خنک تر بود میشدن، باصطلاح میرفتن ییلاق.  جائی که بهش میگفتن " صحرا" ولی به همه جا شبیه بود بجز صحرا.  یه جائی بود پراز سبزه و درخت و باغای فرح بخش و در امتداد ِ همون رودخونه.  برای ِ رفتن ِ به " صحرا " اهالی از اسب و قاطر و خر استفاده میکردن.  یه جادیه باریکی بود که میرفت بالای ِ کوه با پیچ و وا پیچهای ِ گاهی ترسناک.  وسط ِ راه از " دریاوک " یه جای ِ با صفای دیگه ای می گذشتیم ویکی دو ساعتی استراحت میکردیم و صبحانه ای نهاری میخوردیم و راه می افتادیم.  یاد ِ ایران خانم و شهنواز خانم و اورانوس خانم و بقیۀ اون مهربونا بخیر.

 

 به جعفرخان یه خونۀ کوچیکی تو باغ ِ صحرا بارث رسیده بود.  یه خونۀ کوچولو با دوتا اطاق و یه جائی برا آشپزی.  خونه روی ِ بلندی قرار داشت و همۀ باغا و رودخونه و خط ِ آهن رو میشد از روی پیشخونش دید زد.  حیاط خاکی ِ بزرگی داشت که با یه سرازیری به یه چشمۀ زلال و خنک و به باغای اطراف راه داشت. 

 

جعفرخان توی ِ صحرام کارش همون بود یعنی رسیدگی بباغا و درختای ِ میوه و جالیز و غیره.  بعد از ظهرا ما بچه ها می رفتیم رودخونه شنا.  یه جائی درست کرده بودیم که کمی عمیق بود و ماهام با لباس می پریدیم تو آب .  طرفای عصرم بعد از شنا اونائی که اهل ِ ماهی گیری بودن با ماهیای ِ کوچکی که صید کرده بودن کبابی راه می انداختن و بقیه رو مهمون میکردن. 

 

یادم نمیاد حتی یه بار جعفرخان و خونوادش بخاطر آتشی که میسوزوندیم بما اخم و تخمی کرده باشن، غیر از مهر و محبت چیزی از اونا ندیدیم.  موقع ِ شام و نهار همه دورهم دور یه سفره با جعفرخان و خونواده و مهمونا و رعیتا می نشستیم و معمولا یه جور غذا رو با خنده و تفریح شریک می شدیم.  بهترین غذائی که اونجا خوردم ته چین ِ بره بود که گوشت ِ بره رو نپخته میذاشتن وسط برنج آب کشی شده و با حرارت ملایم ِ هیزم، بره پلو ی لذیذی از آب در می اومد که هیچ وقت دیگه نظیرش گیرم نیومد، در تموم ِ عمرم. 

 

گهگاه از تهران برا جعفرخان مهمون میومد.  اکثرا دوستای ِ با حالی داشت، یکی ویلون میزد،  یکی تار و یکی دنبک.  بزمای ِ شبانشون دنیائی بود و جعفرخان که یه دو دونگ صدائی ام  داشت با ساز اونا همراهی میکرد، روی ِپیشخون، زیرِ مهتاب، همراه با سر و صدای رودخونه که از دوربگوش میرسید:

 

مه بیته کم کم صحرا ر ِ  صحرا ر ِ  (کم کم صحرا رو مه گرفته )

بورین ونگ هادین دلخوا ر ِ دلخوا ر ِ  ( برید دلخواه ِ منو صدا کنین )

بورین ونگ هادین دلخوا ر ِ

می وسته لمپا بیاره   (که برام چراغ بیاره )

آی گوهِر جان.....

 

با محزون ترین آهنگا و با صدای ِ زنگ دار ِ جعفرخان این ترانه توی ِ قلب ِ آدم می نشست، آدم بی اختیاراشکش در میو مد.

 

یکی از اون شبا یادمه که یهو صدای فریاد  ِ  " آی خرس آی خرس " غوغائی بپا کرد.  مردا ریختن بیرون، جعفرخان ام تفنگشو ورداشت و همه رفتن دنبال ِ خرس که البته بی نتیجه برگشتن.  شایع بود که توی کوها ی همون حوالی بطور قطع خرس هست و همه داستان ِ بی بی خانم رو باور داشتن.  اهالی ِ ده میگفتن که بی بی خانمو یه خرسی یه شب میدزده و با خودش میبره و ماهها اونو نگه میداره. میگفتن که خرسا عاشق ِ زن ِ آد میزاد هستن واگه گیرشون بیاد اذیتش نمیکنن فقط کف ِ پای اون زنو انقده می لیسن که دیگه نمیتونه راه بره و فرا ر کنه!  اما بی بی بالاخره تونست  فرار کنه و برگرده ده.  از آنموقع میگفتن خرس ِ عاشق  میاد رو کوه و فریاد میزنه "  بی بی اوووووووو (بازم بخرسا! )" .

 

همونطوریکه گفتم جعفرخان عاشق ِ شکار بود و داستانای باورناکردنی از شاهکاراش تعریف میکرد دوستاش براش  در آورده بودن که در مورد ِ مهارتش تو شکار غلو میکنه و شکارا کار ِ ممدلی شکارچیه که همیشه همراهش هست ولی ما که یه دفه با جعفرخان رفتیم شکار دیدیم که همۀ فوت و فناش رو بلده اگرچه که اونروز شکاری گیرمون نیومد ولی جاهائی که ماهارو برد دل شیر می خواست. 

 

با این تفاصیل ممکنه فکر کنین که با این باغاو غیره جعفرخان از اون خانای ِ پولدار بود ولی اینطور نبود.  آنموقعا اون باغا ارزش ِ چندونی نداشتن و جعفرخان ا م مثل ِ بقیۀ اهل ِ ده از طریق ِ فروش ِ محصول زندگیش می گذشت، خودشم از همه بیشتر کار میکرد ولی آدم دست و دلباز و آبرو داری بود.  هیچوقت هیچکسَ نفهمید جعفر خان که بهرکسَ بتونه کمک میکنه پول داره یا زندگی خودشم لنَگه.    اگه بیکی اعتقاد داشت و طرف گرفتاری داشت جعفرخان میرفت و قرض میکردو به طرف کمک میکرد و هیچوقتم حرفشو نمی زد، خودم یه بار شاهد بودم.

 

در عین ِ حال برو بجه های فامیل  شوخی میکردن که وقتی توی تهرون میرن کافه کاباره، جعفرخان  نه تنها پول ِ میزو نمی ده  بلکه بقیۀ پول رو هم از گارسن میگیره  و میزاره  تو جیبش!

 

جعفر خان، همون طوری که گفتم، آدم خوش خلق ِ شوخ ِ خنده روئی بود که آدم اخمشو نمی دید.  مبادی ِ آداب بودن و متواضع بودن از مشخصاتش بود.  اصولا نمیدونم چه طوری بود که همۀ مردم اون ده عجیب مودب بودن.  از خان تا رعیت یه عزت ِ نفسی داشتن که همیشه تو خاطرم مونده.  بچه های ِ رعیت ها از ماها خیلی مودب تر بودن و عزت نفس ِ بیشتری داشتن.  وقتی رعیتا میومدن پیش ِ جعفرخان چار زانو  می نشستن و اگه اهل چپق بودن چپقی چاق میکردن و حرف ِ دلشونو راحت می زدن. جعفرخان ا م بسته بسن و سالشون بهشون احترام میذاشت و پای ِ صحبتشون می نشست.  دُ رُس مثل یه فامیل باهاشون رفتار میکرد و همراه با شوخی و خنده کارشون رو راه مینداخت و روانشون میکرد

 

شبا تا نصف ِ شب می نشستیم و شب چره میخورد یم و بزرگترا از گذشته ها حرف می زدن بعدشم روی پیشخون رختخوابا رو پهن میکردن و همه زیر ِ مهتاب می خوابیدیم.  هوای ِ دلچسب،  صدای غرش ِ رودخونه از اون دوردورا، بوی گیج کنندۀ گلا و درختا...از هر یوگا و مدیتیشنی بهتر بود!  بعضی وقتام که خاله لیلا که از بچگی خونۀ مادر ِ گل ِ جعفرخان زندگی کرده بود میومد اونجا برا ما بچه ها قصه های ِ جالبی میگفت تا خوابمون میبرد.  نمیدونم خاله لیلا خالۀ کی بود ولی همه با این اسم صداش میکردن.  موقعیکه من دیدمش خیلی خیلی پیر بود و تو دماغیم حرف میزد.   میگفتن سنش از صد و بیستم گذشته.  انگشتای ِ پاهاش افتاده بودن و میگفتن دوباره در اومدن! خدا میدونه....  کمر ِ خاله لیلا کاملا دولا بود و با یه عصا راه میرفت ، گاهی کارای سبک رو بهش واگذارمیکردن.  خاله لیلا با اون سنش اکثرا سرِ حال و خندون بود.   اصولا بخاطر ِ آب و هوای خوب ِ ده و زندگی و غذای سالم، مردم ِ ده اکثرا عمرای طولانی داشتن.

 

برگردیم به جعفرخان.  جعفرخان اهل سیاست نبود ولی همه چیزو خوب می فهمید، اهل ِ عرفان و فلسفه ام نبود ولی از هر عارفی عارفتر بود واز هر فیلسوفی فیلسوفتر.

دنیا رو خوب فهمیده بود، هیچوقت نه بحرانی آفرید، نه باکسی دشمنی داشت، نه کاری بکار کسی و نه توقعی.  سرش بزندگیش بود و کند و کاو ِ توی طبیعت.  ذره ذرۀ اون خاک رو می شناخت، میدونست صخره های کوها از چه جنسین و رودخونه از کجا میاد به کجا میره و پیچ و تاباش کجا شدیدترن  و چند نوع ماهی توش زندگی میکنن و کی میان و کی میرن سفر.   علاوه بر اینا تموم درختا و بوته ها و انواع میوه ها و مرضاشون رو مثل ِ یه طبیعی دون ِ ماهر می شناخت.  عبادتش سیر توی ِ چیزائی بود که خدا دور و برش چیده بود، نمازش دیدن ماه ِ آخر شب بود و آفتاب کلۀ سحر. 

 

اما حالا که فکر میکنم می بینم که شاید مهمترین مشخصۀ جعفرخان این بود که با وجودیکه آدم ِ مدرنی بود و خیلی چیزا سرش میشد، هیچوقت هوس نکرد خودشو عوض کنه و بیاد و شهر نشین بشه. غیر از چند سالی که بخاطر بچه ها اومدن تهرون همون توی ِ ده موند.  هیچوقتم آرزوی ِ رفتن به فرنگ رو نکردهیچ به به و چه چه از پاریس و لندن و نیویورک زیر ِ پوسش نرفت. طبیعت ِ ده براش همۀ دنیا بود.  همیشه عقیده داشت همون دور و برای ِ ده هزار و یه چیز برا دیدن و کنجکاوی و حیرت داره.  هر برکۀ آب و هر پیچش ِ رودخونه و هر گردنه ا ی  براش رمز و رازی تموم نشدنی داشت.  سکوت ِ کوهستان ، رقص برگا زیر ِ نسیم، پیاده رویها و کوه پیما ئیای ِ هرروزه ،  لذت ِ  شکوفائی درختائی که محصول دستای زحمت کش خودش بودن، چیدن ِ  ثمرۀ زحمتا ش آخر ِ تابستون،  دید ن ِ چهره های ِ آشنا و احساس امنیت کردن براش از همۀ دنیا ارزش ِ بیشتری داشت و چقدر م حق داشت.  حالا دارم فکر میکنم که جعفرخان براستی عجب انسان ِ بی نظیری بود، اونموقعا حالیمون نبود، یعنی هیچکس حالیش نبود که اون چقده استثنائیه.

 

و صادقانه ترین حقیقت این  که  برابری بین ِ زن و مرد رو من بین ِ هیچ دونفری اونجور که بین ِ جعفرخان و همسر ِ نازنینش شاهد  بودم، ندیدم.  نه دعوائی  بود، نه بی احترامی.  " عیال " اون طوری که جعفرخان همسرشو خطاب میکرد،  صاحب ِ شخصیت و قدرت و احترامی بود که کمتر در خونواده های ِ ظاهرا مدرن ِ شهری دیدم.  " عیال " همه چیز ِ جعفر خان بود. 

 

وسطای ِ تابستون، بمحض ِ رسیدن ِ زردآلوا  وقت ِ خشک کردن و دود دادن ِ اونا و تبدیلشون  به قیسی میرسید.   فروش ِ  قیسی، همونطوریکه گفتم،  مهمترین منبع در آمد ِ اهالی ِ ده بود.  زرد آلوا رو می چیدن و می شستن وازوسط باز میکردن و  هسته ها رو در می آورن و روی ِ طبقا ی چوبی می چیدن.  بعد طبقا رو روی هم توی اطاقکائی که از کاه گِل دُرُس شده بودن روی ِ هم می چیدن و باصطلا ح ِ خودشون دود می دادن، دود ِ گوگرد که از طریق کف ِ مشبک ِ اطاقکا بداخل نفوذ میکرد.  زردآلوا با دود گوگرد رنگ عوض میکردن و کم کم تبدیل به قیسی میشدن و بعدا بسته بندی میشدن یا اونا رو توی کیسه گونیای بزرگ میریختن و آماده میشدن برا فرستادن ِ به بازار.  یه نوع ِ مرغوب ِ زردآلو ام بود که بهش میگقتن " تخم ِ شمس ".  این نوع زردآلو بیشتر برا مصارف ِ خودشون بود.  اینا رو می چیدن روی حصیر و آفتاب می دادن و زمستونا خودشون نوش ِ جون میکردن. 

 

بعدا تو پائیز، گردوا و سنجدا رو برا فروش می چیدن.  سیب وگلابی و به روهم همزمان می چیدن و اونا را بیشتر برا مصرف خودشون توی زیر زمینای خنک و تاریک ِ خونه ده انبار میکردن.  برا همین وقتی وارد ِ حیاط ِ خونه ها میشدین بوی به و گلابی و سیب مشام رو نوازش میداد.  مام اینجا سعی کردیم همین کار رو تقلید کنیم،  نشد که نشد!  

 

آخر تابستون که میشد غم ِ عجیبی بدلمون می نشست ، بایستی بار و بنه رو جمع میکردیم و زحمت رو کم و بعد بایستی صبر میکردیم تا تابستون ِ بعد.  بازم همه تا ایستگاه میومدن بدرقمون و جعفرخان ام  یه بار ِ دیگه با حوصله و محبت با ما را ه می افتاد و باز م با قطار مارو بر میگردوند شهر.  یه چند روزی خونۀ ما می موند و برمیگشت،  تا سال ِ دیگه. 

 

   امروز اگه بمن بگن میتونی یه ماه توی ِ قصر باکینگام مهمون ِ ملکه باشی!! یا توی بهترین و مجللترین هتلا ی ِ دنیا یه ماه مهمون دانالد ترامپ و دهمین همسرش!! یا بری ده پیش ِ جعفرخان و همسر مهربون و گلش که پنجاه و پنج ساله که دارن با عشق و صفا با هم زندگی میکنن، حدس بزنین کجا رو انتخاب میکردم.

 

 

شاید ای خستگان ِ وحشت ِ دشت!

شاید ای ماندگان ِ ظلمت ِ شب!

در بهاری که میرسد از راه،

گل ِ خورشید ِ آرزوهامان،

سر زد از لا ی ِ ابرهای ِ حسود.

 

شاید اکنون کبوتران ِ امید،

بال در بال آمدند فرود......

 

پیش ِ پای ِ سحر بیفشان گل

سر ِ راه ِ صبا بسوزان عود

 

به پرستو، به گل، به سبزه درود. 

 

درود بشما ای  خوبترین ِ خوبان.........درود............